دفاع فایدهگرایانه استوارت میل از حقوق زنان
بررسی فمینیسم جان استوارت میل، از آن رو ارزشمند است که میتوان از این رهگذر به عمق عقاید او نسبت به آزادی زنان و برابری آنها با مردان و افزایش سعادتمندی آنها در جامعه پیبرد. استوارت میل یکی از پیشگامان نظریه برابری حقوقی زنان با مردان است و از اولین کسانی است که به طور مستدل آرای پیشینیان خود مبنی بر فرودستی طبیعی زنان را رد میکند. میراث میل، میراث گرانبهایی است که علیرغم برخی نقصهای ناگزیر که به اقتضای زمان بر نظراتاش وارده شدهاست- از جمله درافتادن به دام وظیفهباوری زنان در خانواده- اما راه را برای اصلاح گشودهاست و گامهای بلندی نیز در این عرصه برداشتهاست.
میراث میل را میتوان در اغلب نظریات لیبرالفمینیستی یافت. از این جمله میتوان از فمینیستهای برابریخواه و فمینیستهای آزادیخواه نام برد. اما، این موضوع وقتی اهمیت مییابد که دریابیم، جنبش زنان در آغاز راه خود، بسیار به این نحلهها نزدیک است و از این رو بررسی دیدگاههای میل- به رغم آنکه زمان زیادی از طرح آن میگذرد- برای پیمودن این راه، خالی از لطف نیست.
فمینیسم جان استوارت میل، از اصول اصلی فلسفه لیبرالیسم، یعنی آزادی، حقوق فردی، حق صیانت ذات و حق مالکیت برای همه افراد وام میگیرد. اما اصل و منطق اساسی در استدلالهای او دفاع از آزادی فردی و سعادت فردی و اجتماعی است که بر منطق فایدهگرایی استوار شدهاست.
از نظر میل صرف مطلوب بودن برابری زن و مرد نیست که دفاع از ایده برابری را ایجاب میکند؛ بلکه بخش مهمتر آن، این است که او از این راه خواستار اصلاح دوباره نوع انسان است. میل معیار سنجش و ارزشمندی نظامهای فلسفی، اخلاق جمعی و رفتار مردم را که در دورههای تاریخی ثبت شدهاند، در نحوه برخورد آنها با موضوع زنان و نقش آنها در جامعه میدانست و از آنجا که این بحث ناظر بر وضعیت اجتماعی بشر است، با عدالت و مصلحت جامعه مرتبط است و میتواند برای کل بشریت و نه برای این یا آن جنس فواید عظیم در بر داشتهباشد. هر گاه بشر قدمی در جهت پیشرفت برداشتهاست، این قدم با ارتقای موقعیت زنان ملازم بودهاست. سیر تاریخ و گرایشهای موجود و جامعه ترقیخواه بشری، نه تنها از نظام نابرابری حقوق زن و مرد، جانبداری نمیکنند، بلکه در مقابل آن موضعی سخت اختیار میکنند؛ از سیر پیشرفت بشر، از گذشته تا به امروز و نیز از روند کلی ناظر بر گرایشهای مدرن چنین بر میآید که این بازمانده دوران کهن با آینده بشریت ناسازگار است و باید از صحنه روزگار محو شود.
میل فضیلت واقعی انسانها را در این میداند که در کنار هم و در مقام موجوداتی برابر زندگی کنند؛ اصل اساسی عدالت آن است که" فرد هر چه برای خود میخواهد برای دیگران نیز بخواهد." از این رو در هر شکلی که باشد، تنها میتواند ضرورتی استثنایی و گذرا باشد و روابط افراد با یکدیگر باید به گونهای باشد که در میان آنها رهبری و پیروی متناسب و متقابل باشد.
میل منشاء نابرابری حقوق زن مرد را قانون "برتری قویتر" میداند که از بدو طبیعت وجود داشتهاست و میگوید:" نظامهای حقوقی در آغاز پیدایش خود صرفاً بر روابط موجود میان افراد صحه میگذارند. این نظامها آنچه را که قبلاً واقعیتی اجتماعی بود به قانون تبدیل میکنند و آن را از حمایت جامعه بهرهمند میسازند. هدف اصلی نظامهای حقوقی این است که تعارضات و کشمکشهای بیقاعده و قانون مبتنی بر قدرت جسمانی را از میان بردارند و با توسل به ابزارها و روشهای عمومی به صورت سازمانیافته حقوق افراد را مشخص کنند و به دفاع از آن برخیزند. کسانی که در گذشته قهراً ناگزیر از اطاعت بودند، اکنون اطاعتشان صورتی قانونی به خود میگیرد." میل اگر چه بر وجود این نظام صحه میگذارد، اما حقانیت آن را به چالش میکشد. از نظر او، دیدگاه حامیان این نظام که معتقدند:" چون از گذشته این نظام وجود داشتهاست، پس نظامی طبیعی است" تنها بر نظریه متکی است، زیرا هیچ نظام دیگری در بوته آزمایش قرار نگرفتهاست و بنا بر این، از تجربه به معنای چیزی که در تقابل با نظریه قرار میگیرد برای اثبات درستی آن، نمیتوان بهره گرفت. از سویی دیگر او معتقد است، پذیرش این نظام مبتنی بر نابرابری، به هیچ وجه حاصل تفکر و دوراندیشی و یا حاصل هیچ اندیشه اجتماعی که به سود بشریت باشد یا بهبود وضع اجتماع را مدنظر داشتهباشد، نبودهاست.
میل در برابر نظر کسانی که فرودستی زنان را امری طبیعی و برگرفته از طبیعت ذاتی زنان میدانند، نیز میایستد و از آنجا که سلطه را رفتاری غیر طبیعی میداند، معتقد است از آنجا که وضعیت کنونی زنان حاصل سلطه دیرینه مردان است؛ با تصنع همراه است و از این رو نمیتواند طبیعی قلمداد شود. شناخت طبیعت زن و مرد، تنها در حالتی ممکن است که مناسبات سلطه کنونی از میان بروند و تنها در جامعهای که زنان و مردان فارغ از یکدیگر یا بهدور از سلطه باشند، میتوانیم از طبیعت آنها آگاه شویم. میل همچنین برای تأثیر محیط بر شکلگیری طبیعت انسان، اهمیت بسیاری قایل است و معتقد است، حتی آن دست از ویژگیهای بشر که بیش از همه جهانشمول و یکپارچه مینمایند، سخت در معرض تغییر و تحول هستند. او بر خلاف فایدهگرایان اولیه همچون جرمی بنتهام و پدرش جیمز میل، اهمیت زیادی برای نهادهای سیاسی اجتماعی قایل بود و این نهادها را از مهمترین ابزارهای توسعه و توانایی فکری انسان میدانست و معتقد بود بشر بدون نهادهای سیاسی اجتماعی به سعادت دست نخواهدیافت. از این رو، معتقد بود که اگر چه وضعیت نابرابری زن و مرد، به مرور زمان کاستی خواهد گرفت؛ اما به کلی از میان نخواهد رفت، مگر این که نهادهای اجتماعی همان آزادیای را که برای رشد خلاقیت و اصالت در مردان، فراهم کردهاند، برای زنان نیز فراهم کنند.
استوارت میل در مخالفت با روشنفکران همعصر خود که منشاء تفاوتهای زن و مرد و توانایی عقلی آنها را طبیعی میدانستند و در موافقت با نظریهپردازان عصر روشنگری، معتقد بود که تفاوت مرد و زن، در جوامع که از ابتدای کودکی اعمال شدهاست، بستگی به نوع و کیفیت آموزشی و محیطی آنها دارد. به عبارت دیگر، این تفاوت جنبه اکتسابی دارد و به طور فطری در افراد، اعم از زن و مرد وجود ندارد. بر اساس نظر میل، تا زمانی که شرایط برابر برای زن و مرد در جامعه وجود ندارد، کسی نمیتواند ادعا کند که اختلاف زنان با مردان طبیعی است. زمانی تفاوت برای دو جنس طبیعی است که آنها به طور برابر و آزاد از امکانات و فرصتها در جهت رشد و پرورش فکر و تواناییهای خود، برخوردار باشند. از این رو میل با تعریف کارکرگرایی( وظیفهباوری) طبیعی زنان که به ویژه در فلسفه ارسطو و روسو متداول است، به شدت مخالفت میورزد. میل معتقد بود رفتار سلطهجویانه مردان، همواره سعی داشتهاست تا زنان را به گونهای تربیت کند که بیشترین نفع شخصی را برای آنها و فارغ از سود و زیان زنان فراهم کند:" اگر به زنان از کودکی نمیآموختند که تمایل خود را به مسایل غیرزنانه، همچون تحصیلات و فرصتهای شغلی و حق رأی سرکوب کنند، بیتردید شمار زنانی که خواستار چنین امتیازاتی بودند، بیشتر بود."
میل بر تفاوتهای موجود میان زن و مرد، صحه میگذاشت؛ اما از نظر او:" نخستین مسئله یافتن منشاء تفاوتهایی است که اینک وجود دارد." از این رو، اگر به شرایط و محیطی که زنان در آن رشد کردهاند، توجه کنیم؛ درمییابیم که از آن شرایط محصول دیگر نمیتوانستهاست به بار آید. از این رو او معتقد است که میتوان و باید با ایجاد شرایطی، ناتوانیهای زنان را از میان برد و این امر با به رسمیت شناختن برابری زن و مرد در همه امور شهروندی؛ یعنی با گشودن راه ورود زنان به همه مشاغل احترامبرانگیز و برخوردار ساختن زنان از آموزشهایی که آنها را برای پذیرش در چنین مشاغلی آماده میکنند؛ حاصل میآید.
میل همچنین به مخالفت با کسانی میپردازد که معتقدند زنان، طبیعتاً در انجام کارهایی که در عرصه خانواده نیست، ناتواناند و میگوید:" برای آنکه دریابیم فرد یا گروهی از افراد چه کاری از عهدهشان ساختهاست، راهی جز آزمایش وجود ندارد. هیچ کس به جز خود آنها نمیتواند دریابد که چه کاری آنها را سعادتمند میکند و چه کاری را باید فرو بگذارند... به یقین میتوان گفت که اگر انجام کاری واقعاً با طبیعت زنان در تعارض باشد، کافی است که طبیعتشان بتواند آزادانه عمل کند؛ در این صورت هرگز به آن کار روی نخواهد آورد."
تعبیر میل از طبیعت زنان، آن چیزی است که بر اثر توسعه و پیشرفت و در محیط آزاد و مناسب، مانند یک درخت به وجود میآید. بر این اساس سرکوب شدید و پایمال کردن حقوق زنان و تبدیل آنها به موجوداتی نیمه رشدکرده و نیمه توسعهیافته و در جهت منافع مردان، عملی غیر طبیعی است. اما این بدان معنا نیست که بر اساس نظریه میل، افراد برای هر کاری قابلیت یکسان داشتهباشند. او معتقد است که بر اساس نظریه مدرن، اگر افراد از آزادی انتخاب بهرهمند باشند، بهترین روشها اختیار میشود و هر کاری به دست مناسبترین افراد به انجام میرسد. میل معتقد است، هماکنون نیز کارهای بسیاری هست که به افرادی نامناسب و ناکارآمد؛ صرفاً به این علت که مرد هستند سپرده شدهاست. از این رو با محدود کردن زنان و گرفتن حق انتخاب از آنها، جامعه از برخی افراد شایسته محروم خواهد شد، بیآنکه راه را برای ورود ناشایستگان ببندد. میل معتقد است در عصر مدرن، این رقابت است که تعیینکننده شایستگی و ناکارآمدی افراد است. از این رو اگر واقعاً زنان از عهدهدار شدن مشاغل مختلف ناتوان باشند، با وجود آزادی آنها در انتخاب مشاغل نیز، خود به خود از عرصه رقابت کنار خواهندرفت. اما اگر چنین نباشد، محروم کردن نیمی از استعدادهای جامعه از عهدهدار شدن مشاغل مختلف، ظلمی مضاعف به جامعه است. چرا که نه تنها، آنها را از دستیابی به سعادت و کمال مطلوب باز داشتهایم، بلکه امکان بهرهمند شدن جامعه را نیز از این نیروی کار مفید از بین بردهایم و این ظلمی مضاعف خواهد بود، زیرا از یک سو میدان رقابت، تنگتر میشود و جدیت رقبا کم میشود و از سویی دیگر، امکان انتخاب محدود میشود. در واقع اگر نظام سیاسی کشور، چنان سازمان یافته باشد که مردان ناتوان را از عرصه رقابت کنار بگذارد، زنان ناتوان را نیز حذف میکند؛ و اگر کشوری از چنان نظام سیاسی بهرهمند نباشد، فرقی میان به کار گماردن زنان ناتوان با مردان ناتوان نیست.
میل عقاید و قوانینی را که بر پایه نابرابری زن و مرد، حقوق قانونی آنها را تعیین میکنند و اختلاف در توانایی و وظایف اجتماعی آنها را به رسمیت میشناسد؛ به عنوان مانع بزرگ اخلاقی و اجتماعی در برابر اصلاح نوع انسانی و پیشرفت بشریت میداند. از نظر میل وضعیت زیر دست بودن زنان و ممانعت آنها از دستیابی به فرصتهای شغلی، عاملی مهم در جهت پسرفت جامعه محسوب میشود. او باوری راسخ داشت که اگر زنان از آزادی و اختیار برخوردار شوند، نتیجه کار شگفت خواهد بود، جامعه از حالت ارتجاع خارج میشود و پیشرفت قابل توجهی میکند. او از آزادی زنان به طور کلی، که یکی از ابزارهای مهم در سرنوشت و سعادتمندی آنان محسوب میشود و به ویژه آزادی انتخاب و تصمیم گیری دفاع میکند و آن را نه فقط برای زنان، بلکه برای پیشرفت جامعه امری ضروری میداند. از نظر میل گسترش آموزش، آزاد نمودن زنان از قید و بند کار اجباری در خانه و در اختیار نهادن فرصتهای شغلی برابر زنان، تأثیرات و منافع مهمی برای جامعه دارد؛ زیرا باعث میشود تا تواناییهای عقل برای بهرهمندی از خدمات عالی انسان افزایش یابد. افزون بر این میل معتقد است که با توجه به افزایش قابل بهرهبرداری قدرت تعقل که نتیجه آزادی زنان در امر دانشپژوهی و انتخاب آزادانه شغل است، نه تنها تأثیر عمیق و ارزشمندی بر مردان میگذارد، بلکه همکاری برابر زنان با مردان و رقابت آنها با یکدیگر،باعث توسعه و پیشرفت آنها نیز خواهدشد. بر این پایه و بر اساس آنچه در عرصه سیاست و اقتصاد سیاسی میگذرد، هر کسی میپذیرد که محروم کردن زنان از بخش اعظم مشاغل و حرفههای سودآور و نیز محروم کردن آنها از بسیاری نقشهای مهم اجتماعی، بیعدالتی بزرگی در حق نیمی از نژاد بشر است. به ویژه آن که زنان به صرف زن بودن از مشاغلی محروم میمانند که قانون حتی احمقترین و فرومایهترین مردان را از دست یافتن به ان منع نمیکند.
اما میل، تنها ماشین تحلیل در برابر مخالفان حقوق زنان نیست؛ او آزادیخواهی ثابتقدم است که در عین حال میکوشد دیگران را با خود همسو کند و ایده برابری را در اذهان جا بیاندازد. میل دستیابی به عدالت را تنها از طریق وجود آزادی میسر می دانست و معتقد بود که آزادی و عدالت، نه تنها برای سعادت زنان که به طور کلی برای پیشرفت انسان ضروری است. میل معتقد بود که تبعیض میان زن و مرد، یکی از بزرگترین موانع پیشرفت بشریت است و بر آن بود که تنها نوع بردگی که هنوز مورد تأیید قانون است، بردگی زنان توسط مردان است. او قوانین ازدواج را یکی از موانع اصلی آزادی زنان و به تبع آن پیشرفت بشریت میدانست و بر آن بود که هر گونه اصلاح در مناسبات زن و مرد و به تبع آن سعادت و پیشرفت بشر، از این رهگذر و با فراهم آمدن آزادی و اختیار برای زنان حاصل خواهد شد. او بر این باور بود که آزادسازی زنان توسط خودشان، صرف نظر از اینکه باعث سعادت آنها میشود، منفعت مستقیمی نیز برای جامعه دارد. چرا که در جامعهای که زن هیچ فرصتی برای انتخاب شغل ندارد و تنها میتواند ازدواج کند، آن هم ازدواجی که در آن به طور قانونی اسیر و برده شوهر و خواستههای او می شود، تفاوت شگرفی میان زندگی زیردستانه زن و زندگی آزادانه و مستقل مرد به وجود می آید.
میل در مخالفت با حامیان پدرسالاری در خانواده، از جمله هابز، روسو، بنتهام و جیمز میل که معتقد به حاکم بودن یک نفر و حکمرانی یک رأی در خانواده بودند، میگوید:" اصولاً درست نیست که تصور کنیم در جمع داوطلبانه دو انسان، ضرورتاً یکی از آنها باید حاکم مطلق باشد و نادرستتر این است که گمان کنیم قانون باید از قبل مشخص کند که کدام یک فرادست و کدام یک فرودست باشد." میل قدرت بیقید و مطلقی را که به واسطه قانون به مردان اعطا میشود، ویرانگر میداند که در نهایت میتواند به زوال بشریت منجر شود. او میگوید:" رنجها، پلیدیها و هرزگیهایی که در اثر انقیاد زنان به دست شوهر به بار میآید، چنان گسترده و چنان رعبانگیز است که هیچ کس نمیتواند بر آن چشم فروبندد... بدیهی است که تا قدرت باقی است، سوء استفاده از آن را نمیتوان کاملاً متوقف کرد، زیرا قدرت فقط به مردان خوب و شایسته و نجیب اعطا نمیشود؛ بلکه در اختیار همه مردان، حتی وحشیترین و جنایتکارترین آنها نیز قرار میگیرد." و از سویی دیگر نمیتوان پیش از مراسم ازدواج، مردان را واداشت که ثابت کنند از قدرت مطلق خود سوءاستفاده نمیکنند. میل میگوید:" اگر به این واقعیت توجه کنیم که در همه کشورها، اکثر مردان تربیت نیافتهاند و به سهولت خوی حیوانی خود را بروز میدهند و قانون ازدواج نیز چنان تنظیم شدهاست که آنها را در یافتن قربانی با مشکل روبهرو نمیسازد، آنگاه در مییابیم که وسعت و عمق بدبختیهایی که سوءاستفاده از نهاد ازدواج بر انسان تحمیل میکند، چنان است که رعبانگیز مینماید."
میل سوءاستفاده از این قوانین را در میان مردان طبقات فرودست، بیشتر میداند. زیرا این مردان معمولاً در کسب قدرت ناکامتر بودهاند و از این رو برای ارضای قدرتطلبی خود، ناگزیر از سلطه بر نزدیکان خود هستند و مادامی که قانون مانعی بر سر راه این استیلاجویی به وجود نیاوردهاست، اثرات مخرب این نوع سلطهگری برای جامعه بر جای خواهد ماند و به زوال جامعه منتهی خواهد شد. اگر چه، ممکن است که این مرد از این حیث که بر نزدیکترین و عزیزترین کسان اش حاکمیت مطلق دارد، احساس آزادی کند؛ اما این احساس با عشق اصیل آزادی متفاوت است و همان چیزی است که در قرون وسطی و عهد باستان متداول بود.
میل انهدام قوانین نابرابری را که اجازه میدهد شوهران بر همسران خود مسلط باشند، در جهت تأثیرگذاری بر ارزشهای خانواده میداند و بر آن است که:" تسلط خودخواهانه و برتریجویانه مردان بر زنان که به طور مداوم اعمال میشود، ارزشهای زندگی را تباه میکند و تأثیرات زیانباری بر کودکان میگذارد. در شرایطی که بین دو انسان رابطه ارباب و برده برقرار است و یکی اعتقاد راسخ دارد که از هر لحاظ نسبت به دیگری برتر است، نمیتوان به ارزشهای انسانی و عدالتخواهانه دست یافت." اگر قوانین ازدواج، حقوق و رفتار برابر اعضا را به رسمیت بشناسد، آنگاه خانواده که به عنوان پایه اصلی شکلگیری جوامع است به صورت مدرسهای در میآید که مدافع برابری و همزیستی در مهر و محبت و به دور از اعمال قدرت یکی بر دیگر است؛ آنگاه کودکان در چنین فضایی آماده خواهند شد تا آنچه را میل "برای فضیلت واقعی انسان" و "زندگی مناسب در فضایی برابر" انتظار داشت، تحقق بخشند.
میل از سوی دیگر معتقد است که سلطه مردان بر زنان، وضعیت نامتعادلی را به وجود میآورد ه مرد را خواه در مقام فرد و خواه در مقام موجودی اجتماعی از راه صواب منحرف میکند. مردی که همسرش در قیاس با او، از شعور کمتری بهرهمند است، او را همچون مانعی میبیند که وی را از حرکت در مسیر هر آرمانی که والاتر از ارزشهای معمول جامعه است، باز میدارد. مردی که چنین بندهایی بر دست و پا دارد، بسیار بعید است که بتواند به ارزشهای والا دست یابد و این امر نیز به زوال جامعه کمک خواهد کرد. میل بر آن است که:" هر معاشرتی که موجب کمال نشود، موجب انحطاط خواهدبود و هر چه این معاشرت نزدیکتر و صمیمانهتر باشد، انحطاط نیز بیشتر خواهدبود." و این همان چیزی است که از وضعیت نامتعادل زن و مرد بر اثر قوانین تبعیضآمیز حاصل میشود.
میل به این موضوع ایمان داشت که تغییر این وضعیت نابرابر با مقاومتی سخت روبهرو میشود، زیرا اعتقاد به فرودستی زنان نه بر عقل و خرد که بر عواطف و احساسات متکی است و مدتها طول خواهد کشید تا نیروی عقل و استدلال بتواند، این احساسیگری و جزماندیشی و سنتهای موجود را از اذهان بزداید. از سویی دیگر، زنان که باید رهروان این جنبش باشند، سخت تحت انقیاد همسران خود هستند. در واقع این زنان به جنبشی میپیوندند که شوهرانشان با آن سر موافقت ندارند. از این رو خود را به شهیدانی تبدیل میکنند که حتی قادر نیستند به تبلیغ آیین خود بپردازند، زیرا مردان به حکم قانون میتوانند، آنها را از تبلیغ بازدارند. پس نمیتوان انتظار داشت که زنان برای رهایی خود به تلاشی جدی دست یازند، مگر اینکه شمار قابل توجهی از مردان حاضر به همراهی با آنها باشند.