چگونه فرومایگان بر صدر می‌نشینند


آن‌چه مرا به نوشتن این نوشته وامی‌دارد، حس اخلاقی‌ام در برابر شور و شری است که نویددهنده تباهی و زوال مدنیت، خردورزی، فردیت و آزادی است. موج سبزی به راه افتاده است و با شعار "نجات ایران"، هر گونه خواست دموکراسی، آزادی، فردیت و مدنیت را منکوب می‌کند و زبان معترضان و منتقدان را به کام فرو می‌خواند. این شعار که احساسات ملی‌گرایانه افراد را برمی‌انگیزد، هواداران زیادی میان ملی‌گرایان می‌یابد. پیوند نامیمون ملی‌گرایان با نیروهای ضد دموکراسی و توتالیتر از آن‌جا نشئت می‌گیرد که هر دو وجود آمریت در دموکراسی را منکر می‌شوند و اگر چه غیرموجه خطر تجزیه و تباهی ایران را پررنگ می‌کنند و بر توده مردم تأثیر می‌گذارند و عوام‌فریبانه نه تنها خواست دموکراسی را کنار می‌گذارند که علیه آن تبلیغ نیز می‌کنند.
شاید از شوربختی ماست که در زمانه‌ای چشم به جهان گشوده‌ایم که آتش حادثه فرونشسته و از دود آن هیولایی سر برآورده‌است که بیم آن ذره ذره به زیر پوست انسان‌ها رخنه کرده‌است و آن‌ها را از هر آن‌چه فردیت و استقلال فکری تعبیر می‌شود، تهی کرده‌است.
من سخت از این فضا ناامیدم. انتظار امید داشتن در چنین جامعه‌ای، انتظاری گزاف می‌نماید. به واقع چه امیدی؟ امید فرایاد فضایی نایقینی است که آدمی را وامی‌دارد به آینده چشم بدوزد و مطلوب‌اش را بجوید. اما در جامعه‌ای با حکومت توتالیتری که بر جزء جزء زندگی افراد نظر دارد و منش و کنش آن‌ها را کنترل می‌کند و با شبکه ترسی سیال همه را در بیم و وضعیت بدوی تخاصم با هم نگه می‌دارد. در چنین وضعی تنها می‌توان به کور سو امیدهایی چشم داشت که بر حسب حادثه به دست می‌آید و افراد را به تکاپو می‌اندازد. اما انتظار شکل‌گیری جریانی عقلانی و مدنی در چنین فضایی انتظاری بیهوده است.
انتخابات‌ها در ایران، گه‌گاه چنین فضایی را فراهم می‌آورند تا در محیطی آشوبی افراد و اقشار چشم بر آن کور سو امید بدوزند. اما اکنون گویا شرایطی دیگر حاکم شده‌است. اگر زمانی آزادی و حقوق بشر شعارهای مردم برای شرکت در این کارزار بود، اکنون پس از چهار سال صدارت دولت بنیادگرای نهم که حداقل‌های زیست مردم را نیز با تنگنا مواجه کرده‌است و پس از شکست دولتی که 8 سال داعیه‌دار اصلاح‌طلبی بود و هیچ کاری در این جهت پیش نبرد؛ مطالبات مردم ایران به حداقل‌ها نزول یافته‌است. دیگر شعارهای آزادی و دموکراسی خریداری ندارد و توده‌های مردم برای به دست آوردن حداقل‌های زیست‌شان به تکاپو افتاده‌اند. اما چرا در شرایطی که امکان دست‌یابی به کرامت انسانی، توسعه، آزادی و حقوق فردی وجود دارد، آن‌ها چنین متاعی را طلب نمی‌کنند؟ به نظر می‌رسد، علت را باید در فرایندی جست که خود برآمده از چنین فضای شبه‌توتالیتری و بسته‌ای است و به نوعی بازتولید کننده این شرایط و تداوم‌بخش همین توتالیتاریسم است. سؤال مشخص این است، چگونه فرومایگان بر صدر می‌نشینند و حکومتی توتالیتر تشکیل می‌دهند؟
فریدریش فون هایک در این مورد چنین استدلال می‌کند که وجود بحران، همواره زمینه اصلی را برای توتالیتاریسم فراهم می‌آورد. عامل مسلط در این وضع، خواست عمومی برای اقدامات سریع و قاطع و ناخرسندی از شیوه عمل کند و دست‌ و پاگیر دموکراسی است که اقدام به خاطر نفس اقدام را بدل به هدف می‌کند. بر این اساس است که گروه نیرومندی برای انجام این کار و مدیریت بحران شکل می‌گیرد و پا به عرصه می‌گذارد. این گروه نیرومند با عده کثیری اعضای دارای نظریات متجانس، احتمال دارد به جای بهترین افراد به دست بدترین‌ها تشکیل شود. در واقع اصولی که اعضای چنین گروهی را کنار هم قرار داده‌است، یک‌سره اصول منفی است و بر همین پایه است که اصل اول نقش‌آفرینی می‌کند. یعنی برای آن‌ که این عده کثیر با نظریات متجانس و متضاد را بتوان بر سر اصول مشترک به توافق رساند، باید به سطوح پایین‌تر معیارهای اخلاقی و فکری نزول کرد که غرایز و سلیقه‌های بدوی و عامیانه بر آن‌ها حاکم است. البته این بدان معنا نیست که اکثر مردم دارای معیارهای اخلاقی نازل‌اند؛ بلکه مقصود این است که بزرگ‌ترین گروه افرادی که ارزش‌هایشان با هم مشابهت نزدیک دارد، مردمی با معیارهای نازل‌اند. مسئله این است که آن‌چه بیشترین عده افراد را با یک‌دیگر متحد می‌کند، به اصطلاح ریاضی پایین‌ترین مخرج مشترک است. اگر به گروه کثیری نیاز باشد، آن‌قدر نیرومند که نظریات خود درباره ارزش‌ها در زندگی را بر دیگران تحمیل کند، این گروه هرگز مرکب از افراد دارای سلیقه‌های بسیار متمایز و پرورش‌یافته نخوهد بود. گروهی خواهد بود از توده مردم؛ یعنی افرادی را با کم‌ترین ابتکار و اصالت و استقلال که خواهند توانست با وزن عددی، آرمان‌های خاص خود را پیش ببرند.
توجه به مشارکت هر چه کم‌تر مردم در انتخابات‌ها گواه این فرض است. در واقع هر چه گفتمان کاندیداها و معیارهایشان در سطح نازل‌تری باشد و بازی انتخابات در سطح پایین‌تری انجام شود، مشارکت نیز کم‌تر می‌شود. پس برای افزایش مشارکت در انتخابات باید سطح بازی انتخابات را بالا برد و به بازی دموکراتیک تن داد و برای مشارکت مؤثر شهروندان هزینه کرد و به خواست آن‌ها پاسخ گفت؛ این راهی که جوامع دموکراتیک می‌پیمایند. اما راه دیگری نیز وجود دارد. همان راهی که قوام‌دهنده توتالیتاریسم است. یعنی ایجاد حساسیت میان توده مردم برای هدفی اگر چه نه چندان راه‌بردی و مترقی، اما ضروری؛ و این اهداف یک سره سلبی و منفی هستند.
بر این اساس از میان مشارکت‌جویان در انتخابات، بیش‌ترین افراد پشت سر کسی قرار می‌گیرند که هدفی دم دستی‌تر، و لیکن به اقتضای فراگیر بودن، نازل‌تر داشته‌باشد و چه هدفی دم‌دستی‌تر و فراگیرتر از "نجات ایران"، آن هم از دست هیولایی که خود برآمده از این وضع است و به ناگزیر به دست فردی به دور از صحنه باید در هم شکند.
ولی این کافی نیست. هنوز این گروه که غرایز ساده و بدوی‌شان تصادفاً آن‌ها را زیر یک پرچم قرار داده‌است، وزن کافی ندارد تا بتواند برنده بازی شود و منویات خود را حاکم کند. از این روست که دومین اصل منفی نقش‌آفرینی می‌کند. باید بر افرادی سر به راه و ساده‌لوح که از خودشان اعتقادات راسخ ندارند، تأثیر گذاشت. این افراد برای پذیرفتن نظام حاضر و آماده‌ای از ارزش‌ها مستعدند، مشروط بر این که کسی با فریاد، بارها و بارها مطلب را به گوش‌شان فرو کند. از این رو، آن‌ها را پیشوایی باید تا به گوش‌شان بخواند و بخواند و بخواند.
حال با کوشش کاردان عوام‌فریبی که می‌خواهد گروهی از حامیان منسجم و متجانس به وجود آورد، سومین و شاید مهم‌ترین عنصر منفی پا به صحنه می‌گذارد. ظاهراً این یکی از قوانین حاکم بر سرشت آدمی است که توافق بر سر برنامه‌ای منفی یا تنفر از دشمن و حسادت به متنعم‌تران، برای مردم آسان‌تر از موافقت درباره هر کار مثبتی است. تبعیض بین "ما" و "آن‌ها" و پیکار مشترک با افراد خارج از گروه، یکی از اجزای سازنده هر مرامی است که می‌خواهد گروهی را برای عمل مشترک به هم جوش دهد و بنا بر این، همیشه مورد استناد کسانی قرار می‌گیرد که نه تنها در پی جلب پشتیبانی از سیاستی خاص، بلکه خوهان وفاداری بی‌چون و چرای توده‌های عظیم‌اند. باید دشمنی ساخت و هر چه این دشمن بزرگ‌تر و مهیب‌تر باشد، امکان موفقیت بیش‌تر است. چنین است که همواره نظام‌های توتالیتر بر دوش توده‌های خشمگین بنا شده‌اند. توده‌ مردم بی هیچ هدف مثبت مشترکی و تنها بر روی دشمنی با غیری نیرومند هم‌سو می‌شوند و شاه‌‌کلید برانگیختن توده مردم، ملی‌گرایی است که در پیوند با اندیشه‌های چپ‌گرایانه، حساسیت توده را برمی‌انگیزد تا خود را با تکیه بر کینه‌های طبقاتی یک‌پارچه کند. چنان‌ که در حافظه جهانیان ثبت شده‌است که چگونه احساسات ملی‌گرایانه توده مردم آلمان که با کینه و حسدورزی طبقاتی آن‌ها نسبت به سرمایه‌داران یهودی عجین شده‌بود، سبب برآمدن حزب نازی بر محمل اندیشه سوسیالیسم ملی شد که منجر به روی کار آمدن فاشیسم در آلمان شد. در واقع نباید از یاد برد که این تنها نژادپرستی نیست که به وجود آورنده هویت متصلب تحت عنوان "ما" و "غیرسازی" است، بلکه آن‌چه از آن به سوسیالیسم ملی تعبیر می‌شود، بسیار بیش از نژادپرستی این هویت جمع‌گرا و دشمن فردیت و آزادی را می‌سازد و نمونه‌های آن را می‌توان در تمام کشورهای سوسیالیستی دنیا از اتحاد جماهیر شوری تا کوبا و ونزوئلا دید. در واقع مسئله اساسی این است که اندیشه‌های جمع‌گرایی چون سوسیالیسم در هیچ جای دنیا، برای پیاده‌ شدن- خارج از روند موهومی تاریخی آن که تحقق‌ناپذیر می‌نماید- راهی جز تکیه بر ناسیونالیسم ندارد و همین گرایش سیاست‌های جمع‌گرا به تبدیل شدن به سیاست‌های ناسیونالیستی است که مشکل‌ساز است. جمع‌گرایی ممکن نیست به شکلی غیر از نوعی خاص‌گرایی وجود داشته‌باشد و این سبب می‌شود نوعی اخلاق برساخته خواص، جایگزین اخلاق عرفی شود و به یکسان‌سازی جمع در جهت اهداف آن گروه از خواص بپردازد. و این همان دلیل اصلی‌است که جمع‌گرایی را در تقابل با فردیت و آزادی قرار می‌دهد. چرا که درست همان‌ ارزش‌های جهان‌شمول لیبرالی را هدف می‌گیرد و منویات گروهی حداقلی را جایگزین اخلاق جهان شمول و انسانی می‌کند. اما همه‌اش این نیست. حکومت توتالیتر که قوام یافت، هر آن‌چه غیر از این مجموعه قرار گیرد به شدت منکوب و سرکوب می‌شود و این‌گونه موج پوپولیسم، چنان حکومت پارتیکولاری را بر صدر می‌نشاند که دیگر نه تنها در جهت اخلاق متعالی، خردورزی و آزادی قرار ندارد، بلکه درست برعکس؛ کمر به نابودی و زوال همه این‌ها بسته است. چرا که هر گونه آزادی، خردورزی و فردیت،‌ تهدیدی برای آن جمع و هم‌بستگی آن تلقی می‌شود، مبادا که در ایمان توده به جمع رخنه‌ای ایجاد کند و جمع پوچالی را متزلزل سازد.
از این رو باید ترسید از موج لمپنیسم گذرا و خشمگین توده‌های سبزپوشی که محملی می‌شوند برای به قدرت رسیدن سپاه سبز حامیان میرحسین موسوی تا پس از سی سال حاکمیت توتالیتاریسم، بار دیگر مافیای پیر سر برمی‌آورند و اتحاد نامیمون نظامیان و چپ اسلامی را بر کشور حاکم کنند تا چنان که خود می‌گویند به دهه دهشت‌بار شصت بازگردند.