ای که از این در وارد میشوی، دست از هر امیدی بشوی
یک شب در قرنطینهی زندان اوین بودم. همان شب اول انگشت نمای همه شده بودم، که طرف زندانی سیاسی است. وارد محیط ناشناختهیی شده بودم که حتا تصورش برایام ممکن نبود. در طول دوران انفرادی برخی زندانبانان میگفتند خدا خدا کن که از همین انفرادی آزاد شوی و به بند عمومی نروی، که به هیچ وجه آنجا دوام نمیآوری.
فضای عجیبی بود برایام، توصیفاش کمی مشکل است که چه حسی داشتم. 24 سال سن بیشتر نداشتم. حالا وارد یکی از بندهای عمومی زندان اوین شده بود، البته قرنطینه! دقیق خاطرم نیست که چند اتاق آنجا بود، ولی یک راهرو بود که هر دو طرفاش اتاقهای بزرگی بود. معمول بود که به نسبت جرم زندانیها را تفکیک میکردند تا موقع تقسیم کردن به زندان مربوطه فرستاده شوند. ماموری که داشت پذیرشام میکرد، یک نگاهی به «کارتوعکسام» انداخت و چشماناش گرد شد. گفت این اتهامها را قبول نکنیها سرت به باد میرود.
پرسید: حالا همهی این کارها را کردی؟
حوصلهی جواب دادن نداشتم، گفتم: آره، نه، نمی دونم.
فهمید حوصله ندارم. سریع کارم را انجام داد و گفت برو فلان اتاق. خیر سرم با کت و شلوار و یک بارانی بلند آن روز رفته بودم دادگاه، شیک پوشیده بودم، زندانیها که مرا با آن لباس دیدند، فکر کردند «جرمام» مالی است. هر که میپرسید برای چه اینجا هستی، یک جواب میدادم، به یکی میگفتم چکم برگشت خورده، به یکی میگفتم فعالیت سیاسی، حتا به یکی گفتم دزدی کردهام. یک ساعتی گذشت. چند نفری دورهام کردند شروع به صحبت کردیم. یک شخصی وارد اتاق شد که همه برایاش بلند شدند. فکر کردم رئیس بندی، ماموری یا چیزی است. بلند نشدم و سر جایام نشستم.
صاف برگشت به من نگاه کرد و گفت «معلومه از اون دانشجوهای قد هستی که کلهات بوی قرمه سبزی میده»، به آقا فحش دادی یا با امنیت ملی بازی کردی. خودم و همه زدیم زیر خنده. یکی به نام شمس که خیلی گرم گرفته بود با من، گفت «سالار» زندانی سیاسیه.
فکر کردم از آن لوطیها است که لقب برایاش گذاشتهاند. ولی اسماش سالار بود. یک پیرمرد قدبلند و چهارشانه بود و دل زنده. گفت جای زندانی سیاسی رو چشم ما است. بچهها ببریدش اتاق 2 که تر و تمیزتره. به راستی عین این فیلمها شده بود. مخصوصن که این سالار را دیده بودم، هر آن منتظر بودم که یکی آزاد شود و سالار مثل مهدی فتحی در فیلم اعتراض برایاش بگوید «به سلامتی سه کس، سرباز و زندانی و بیکس» اما از قرنطینه سخت کسی آزاد میشد.
همه میگفتند به خاطر اینکه سیاسی هستی همین فردا منتقل میشوی به یکی از بندهای همین اوین. صبح فردا یک اتوبوس آمد و گفتند اسمهایی که میخوانیم میروند قزلحصار. بیخیال بودم. حتا فکرش را هم نمیکردم به آن زندان بروم. یک دفعه اسمام را خواندند. شوکه شدم. سالار روبهرویام ایستاده بود. اسمام را که شنید گفت «پیدا است، کفریشون کردی. داری میری قزلحصار که اذیت بشی. نگذار اذیتات کنند»
راه افتادم و رفتم خارج از سالن. قپانیام کردند و پابند زدند. کفرم داشت در میآمد، اما هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. با همه همین کار را کردند. تهران به شدت سرد بود و برف باریده بود. حدود 30 نفری داخل یک اتوبوس زندان شدیم، که همه چیزش از آهن بود. مثل اتوبوسهای زندانیها که در فیلمها نشان میدهند، اما برای من واقعیت داشت. همه با دستبند و پابند. هیچ کدام از کسانی که با من بودند ناراحت نبودند. حتا سرخوش صحبت بودند. یکی تعریف میکرد، که این چهارمین بار است که قزلحصار میرود، البته بار قبلی رجاییشهر بوده است!
قرنطینهی زندان قزلحصار خیلی بزرگ بود. اگر از بالا نگاه میکردی، شبیه این بازیهای مارپیچ بود که باید در خروجی را پیدا کنی. شب با 9 تا پتوی گندیده و بدبو و پوسیده خوابیدم، حتا از سرما کفشام را درنیاورم، اما تا صبح لرزیدم. هیچ وسیلهی گرمایشییی نبود. حتا دریغ از یک فندک و البته سیگار.
ظهر فردا تقسیم شدیم به واحدهای مختلف زندان، مرا به همراه عدهیی دیگر گفتند واحد 3. در آن سرمای استخوانسوز را افتادیم طرف واحد سه زندان که درست روبهروی در اصلی زندان بود. وارد واحد 3 که شدیم، دوباره باید تقسیم میشدیم در سالنها. به اندازهی همهی دنیا عصبانی بودم، بغض هم داشتم، تصور بودن در چنین زندانی برایام محال بود. یک کابوس تمام نشدنی بود. مامورها زندانیها را ردیف کرده بودند در راهرو. گفته بودند روی پا بنشینیم. هی رجز میخواندند و به اصطلاح زهرچشم میگرفتند. یکی از مامورها شروع کرد از صف اول از هرمتهمی یا مجرمی، دلیل زندانی بودنش را پرسیدن. هر کس چیزی میگفت. مامور هم بعد از شنیدن یک لگدی، چکی، پسگردنی، چیزی حوالهاش میکرد، خیلی متمدنانه رفتار میکرد فحش میداد و رد میشد.
آخرهای صف بودم، رسید به من و پرسید چه غلطی کردی اینجایی؟ بلند شدم و گفتم نه به تو مربوط است، نه حق داری سوالی کنی، دستات هم به من بخوره، پای عواقباش خودت میایستی. همچین یکه خورد. توقع نداشت. به مامورهای دیگر گفت که مثل اینکه داداشمون گردن کلفت محله بوده.
واقعیت این بود که توقع نداشتند زندانی سیاسی آنجا ببینند. رفتند و کارت و عکسام را آوردند که ببینند چه کارهام بعد با خیال راحت دمار از روزگارم در بیاورند. حتا شنیدم که یکیشان گفت چوب و فلک را آماده کنید. کارتو عکسام را که خواندند طرفام هم نیامدند، اما نگاههایشان میگفت که در آینده برنامهها دارند.
گفتند برو سالن 8 زندان. برق در زندان رفته بود. واحد 3 زندان قزلحصار یک ساختمان یک طبقهی طولی بزرگ بود با 12 سالن بزرگ. که در هر کدام از 150 تا 250 نفر نگهداری میشدند. در طول راهرو بزرگ و زشت زندان راه افتادم. در بزرگ و آهنی یک سالن باز شد و مرا با دو نفر دیگر هل دادند تو.
وارد شدم و در پشت سرم بسته شد. چیزی که دیدم کاری کرد که قدم از قدم نتوانم بردارم. به جرات میگویم که ترسناکترین صحنهیی بود که در زندهگیام دیدم. ترسناکترین از آن جهت میگویم که برایام آن لحظه ترسناک بود؛ با توجه به حسی که داشتم. برق رفته بود و سالن تاریک بود. سالن با یک محوطهی کوچک 50 متری شروع میشد و سلولها در وسط سالن قرار داشت. سلولها پشت به پشت هم بودند و در دو طرف سالن دو راهرو بود که روبهروی هر سلول پنجرهیی میلهیی به حیاط یا همان هواخوری داشت.
چند نفر که از اعتیاد در حل مرگ بودند در محوطهی جلوی سالن نشته بودند و به دیوار تکیه میداند. فضای سالن از دود سیگار مه گرفته بود. هفت هشت نفر بسیار عصبی و سیگار به دست این محوطه را به سرعت راه میرفتند. احساس کردم بالای در نوشته شده «ای که از در وارد میشوی، دست از هر امیدی بشوی».
نگاه کردم، چنین چیزی نوشته نبود، اما باور نمیکردم. هنوز هم احساس میکنم نوشته بود. قدم از قدم نتوانستم بردارم. برگشتم و شروع کردم با مشت به در کوبیدن، یک کلیدار آمد و با عصبانیت گفت چه میخواهی؟ گفتم میخواهم رئیس را ببینم. در را باز کرد و رفتم پیش رئیس. دم اتاقاش زندانیهای زیادی بودند. جور خاصی به سرتاپایام نگاه می کردند. نوبتام شد و رفتم داخل. آنقدر کلافه و عصبانی بودم که سلام هم نکردم، صاف گفتم نگهداری من در ایران زندان خلاف قانون است. سه چهار نفری در اتاقاش بودند، که بعدها فهمیدم، معاون رئیس، رئیس حراست بند، رئیس بازرسی، رئیس عقیدتی سیاسی بودند. همهی نگاهها برگشت به من. بی آنکه بدانم کل مسئولین زندان را خبر کردم که یک زندانی سیاسی در میان این همه قاچاقچی و دزد و چاقوکش و قاتل و… است.
بر خلاف همه رئیس، انسانی بود دوست داشتنی، گفت همان زندانی سیاسی نیستی که امروز آمده. نشستیم و حرف زدیم. آنقدر این مرد انسان بود که هرگز فراموشاش نمیکنم، گفت برایام چای و بیسکویت آوردند. تازه یادم آمد که دو روز است جز آب هیچ چیزی نخورده بودم…
هر چه بود زندانی زندان قزلحصار شدم و تا 21 ماه آنجا شد زندان من
قبل از نوشتن داشتم به این فکر میکردم که از یکی از بچههایی که اکنون در زندان هستند چیزی بنویسم، از محمد پورعبدالله که اکنون نزدیک به 8 ماه است که در همین زندان قزلحصار است، از بهروز جاویدتهرانی که پوسید در زندان رجاییشهر، از عبدالله مومنی و حکم تلخ 8 سال زنداناش، از سورنا هاشمی و علیرضا موسوی و دوستانام، از فریبا پژوه که هنوز رهایاش نکردهاند، از شرف آل قلم احمد زیدآبادی، از فرزاد کمانگر که بیگناه و معصوم زندانی است و زیر حکم اعدام، از حامد روحینژاد با آن حال نزار جسمیاش… گفتم شاید چنین مطلبی از زندان، درک بهتری بدهد از ستمی که بر دوستان و عزیزانمان میرود.
منبع: قمار عاشقانه